صفحه اصلى » مقاله هاى مهدوى » (۴۳) حديث شناسى مهدويت
مقاله هاى مهدوى

مقاله ها (۴۳) حديث شناسى مهدويت

بخش بخش: مقاله هاى مهدوى الشخص نویسنده: حجت الاسلام نجم الدین مروجی طبسی تاريخ تاريخ: ۵ / ۴ / ۱۳۹۳ هـ.ش نمایش ها نمایش ها: ۶۶۶ نظرات نظرات: ۰

حديث شناسى مهدويت

نوشته حاضر، تقرير سلسله درس هاى (حديث شناسى مهدويت) از استاد شيخ نجم الدين طبسى است كه در (مركز تخصصى مهدويت) وابسته به بنياد حضرت مهدى موعود عليه السلام در قم، براى جمعى از طلاب ودانش پژوهان ارايه شده است. از تلاش برادر حجت الله خسروى (از دانش پژوهان كوشاى اين دوره) در تدوين اين درس ها، سپاسگزارى مى شود.

بررسى روايتى درباره مادر امام زمان عليه السلام

يكى از روايت هاى بسيار شايع، قضيه حضرت نرجس خاتون، مادر امام زمان عليه السلام است. ما، در آغاز، فشرده اين داستان وبرخى از منابع آن را نقل مى كنيم وسپس به بررسى دو تن از افرادى مى پردازيم كه در نقل اين قضيه، نقش اساسى داشته اند ودر پايان نيز به اشكال هايى كه از نظر دلالى وسندى به اين روايت وارد شده است، خواهيم پرداخت.

فشرده روايت

شيخ صدوق رحمه الله اين قضيه را به طور مفصل در كتاب شريف (كمال الدين) و(تمام النعمة) نقل كرده است؛ ما، براى پيشگيرى از به درازا كشيدن سخن، قضيه را به طور فشرده مى آوريم.

(محمد بن بحر شيبانى) گويد: در سال دويست وهشتاد وشش ه.ق وارد كربلا شدم وقبر غريب رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم (يعنى امام حسين عليه السلام) را زيارت كردم وبه بغداد برگشتم ودر گرماى شديد، به سوى قبر شريف امام كاظم عليه السلام متوجه شدم. هنگامى كه به حرم شريف حضرت عليه السلام رسيدم، گريه وناله آغاز كردم، به گونه اى كه چشمانم پر از اشك شد وتوان ديدن نداشتم. پس از مدتى كه ديده گشودم، پيرمردى قد خميده را مشاهده كردم كه به كسى كه همراهش بود، مى گفت: (اى برادر زاده! عمويت، به سبب اسرار وعلوم شريفى كه جز سلمان نداشت وآن دو سيد به وى سپردند، شرف بزرگى دريافته است. عمويت، آخرين روزهاى زندگى خود را سپرى مى كند واز اهل ولايت، كسى را نمى يابد، تا اين اسرار را به وى سپارد).

محمد بن بحر مى گويد: چون، من، همواره در پى علم ودانش از اين سو به آن سو روان بودم، به او گفتم: (اى شيخ! آن دو سيد كيستند؟). گفت: (آن دو ستاره كه در سرمن راى به خاك خفته اند يعنى امام هادى وامام عسكرى عليهما السلام).

شيبانى گويد: سوگندش دادم كه آن ها را برايم بازگو كند. ايشان پرسيد: (محدثى؟، به اهل بيت عليهم السلام اعتقاد دارى؟). گفتم: (آرى). گفت: (اگر اين طور است، دفتر خويش را بياور تا ببينم از ائمه اطهار عليهم السلام با خود چه دارى؟). شيبانى گويد: (از آن چه همراه داشتم، به ايشان دادم. نظرى به آن افكند وگفت: (راست مى گويى). سپس ادامه داد: (مى دانى من كيستم؟ من، بشر بن سليمان نخاس از فرزندان ابو ايوب انصارى ام ويكى از دوستان ابو الحسن وابو محمد (امام دهم ويازدهم) عليهما السلام ودر سرمن راى، همسايه ايشان بودم).

شيبانى گويد: از وى درخواست كردم پاره اى از كراماتى را كه از ايشان ديده است، برايم بازگويد. گفت: مولايم امام هادى عليه السلام تجارت را به من آموخت وبدون اجازه او، خريد وفروش نمى كردم، تا اين كه بدان كار، آزموده گشتم وحلال وحرام آن را بازشناختم. شبى، حضرت هادى عليه السلام مرا فرا خواندند. خدمت شان مشرف شدم. ايشان سرگرم گفت وگو با فرزندشان، امام حسن عليه السلام وخواهرشان، حضرت حكيمه بودند. چون نشستم، فرمودند: (اى بشر! تو از سران انصارى، وولايت ائمه، همواره، پشت در پشت، در ميان شما بوده است وشما مورد اعتماد ما هستيد. مى خواهم شرف يكى از اسرار امامت را بهره تو كنم وتو را براى خريد كنيزى گسيل دارم).

حضرت، نامه اى به خط رومى نوشتند وبه من دادند. آن گاه فرمودند: (به بغداد برو، در فلان روز وفلان مكان، متوجه برده فروشى به نام (عمر بن يزيد نخاس) باش. كنيزى با اين ويژگى ها در ميان بندگان وكنيزان او است، وخريدار را، خود او انتخاب مى كند وبه هيچ خريدارى راضى نمى شود. نزد صاحبش برو وبگو: (نامه را به كنيز دهد).

بشر گويد: چنان كردم كه امام فرموده بود. كنيز، چون نامه را خواند، سخت گريست وصاحب خود را سوگند داد كه اگر مرا به اين شخص نفروشى، خود را خواهم كشت.

بشر گويد: سرانجام او را با همان مبلغ كه امام عليه السلام در كيسه قرار داده بودند، خريدم وبه منزل خود در بغداد بردم.

در اين هنگام حضرت نرگس داستان خود را براى بشر بيان مى كنند كه من، دختر يشوعا، فرزند قيصر روم هستم ومادرم نيز از نسل شمعون، حوارى حضرت مسيح عليه السلام است. آن گاه، به تفصيل سر گذشت خويش را بازگو مى فرمايند.

مطلب اول - بررسى كتاب هايى كه اين روايت در آن ها نقل شده است

۱- نخستين كسى كه اين روايت را نقل كرده وظاهرا اقدم از بقيه است، مرحوم شيخ صدوق رحمه الله در كتاب كمال الدين وتمام النعمة است. ايشان، اين روايت را به اين سند ذكر كرده است:

حدثنا محمدبن على النوفلي، قال: حدثنا ابوالعباس احمد بن عيسى الوشاء البغدادي، قال: حدثنا احمد بن طاهر القمى، قال: حدثنا ابوالحسين محمد بن بحر الشيباني.

۲- نفر دومى كه اين قضيه را نقل مى كند، محمدبن جرير طبرى شيعى است كه اين روايت را در كتاب شريف دلائل الامامة آورده است، ولى سند اين روايت با سند مذكور در كمال الدين تفاوت دارد. مرحوم طبرى گويد:

حدثنا المفضل محمد بن عبدالله بن المطلب الشيباني، سنة خمس وثمانين وثلاثمئة، قال: حدثنا ابوالحسين محمد بن يحيى الذهبى الشيباني، قال: وردت كربلا سنة ست وثمانين ومئتين.

همان گونه كه ملاحظه مى شود، تاريخ نقل اين قضيه، براى مرحوم طبرى، نود ونه سال بعد از تاريخى است كه شيبانى، مطلب را از بشر بن سليمان شنيده است. حال اين جا، بحث است كه (آيا محمد بن يحيى الذهبى الشيباني، همان محمد بن بحر الشيبانى مذكور در كتاب، كمال الدين است يا اين كه اين ها دو نفر بوده اند؟). بنابراين كه اين دو اسم را يك نفر بدانيم، نكته اين جا است كه مرحوم طبرى، با يك واسطه، از ايشان قضيه را نقل مى كند كه اين مطلب، بعيد به نظر مى رسد. به دليل اين كه در اين صورت، سن يكى از اين دو نفر، يعنى (المفضل) يا (محمد بن يحيى)، خيلى زياد خواهد شد.

البته نمى توان نظر قاطع داد كه ايشان، همان (محمد بن بحر) در سند كتاب كمال الدين نيست.

يا اين كه جناب مفضل نمى توانسته بدون واسطه از ايشان نقل كند؛ زيرا، برخى از افراد بوده اند كه عمر زيادى داشته اند.

يك نمونه (حبابه والبيه) است كه محضر حضرت امير عليه السلام را درك كرد ودر زمان امام چهارم عليه السلام صد وسيزده سال سن داشت وامام، اشاره فرمودند، جوان شد وتا زمان امام رضا عليه السلام يعنى حدود دويست سال عمر كرد.

جابر صحابى كه شكى نيست تا زمان امام باقر عليه السلام بوده است و(عمرو بن واثلة) كه از صحابى پيامبر صلى الله عليه وآله است وعمرش بيش از صد سال بوده وآخرين صحابى از اصحاب، ايشان است كه وفات مى كند، نمونه هايى از افراد معمرند.

البته، ايشان، از معمران (كسانى كه عمر طولانى كرده اند) شمرده نشده است، لذا احتمال دارد كه ميان جناب المفضل محمد بن عبدالله بن المطلب الشيبانى با محمد بن يحيى الذهبى الشيباني، افرادى در سند بوده اند كه نام شان نيامده است، لكن در نقل ايشان، هيچ اشاره اى به اين - كه برخى از راويان ذكر نشده اند، - به چشم نمى خورد.

مطلب بعدى، اين است كه ما وقتى (الغيبة) نعمانى را نگاه مى كنيم، اثرى از اين روايت در آن نمى يابيم. پرسش اين جا است كه (آيا از اين كه ايشان اين روايت را در كتاب خود نياورده است، مى توان ضعف روايت را نتيجه گرفت؟).

در پاسخ بايد گفت، همان طور كه در مقدمه مرحوم نعمانى در كتاب (الغيبة) مشاهده مى شود، بناى ايشان، بر جامع نويسى نبوده است. ايشان، تصريح دارند كه رواياتى را كه در اين كتاب آورده ام، در مقايسه با آن چه نقل نكرده ام، ناچيز است. اصولا، بناى ايشان، بر ذكر روايات مرتبط با غيبت بوده است.

۳- سومين كتابى كه مى توان اين روايت را در آن يافت، كتاب (الغيبة) مرحوم شيخ طوسى است. ايشان، روايت را درست مانند آن چه در كمال الدين بود، آورده اند، اما سند ايشان با سند كتاب كمال الدين متفاوت است.

۴- كتاب (روضه الواعظين)، اثر فتال نيشابورى (متوفاى ۵۰۸ ه. ق) يكى ديگر از كتاب هايى است كه اين روايت در آن موجود است. ايشان، مى فرمايد: (اخبرنى جماعة)؛ يعنى، گروهى نقل كرده اند از (ابوالمفضل الشيبانى).

چنان كه ملاحظه مى شود، اين جا، ابوالمفضل است ودر (دلائل)، (المفضل) بود. ابوالمفضل الشيبانى از محمد بن بحر بن سهل الشيبانى نقل مى كند پس اين محمد بن بحر، در اين جا، با سند كتاب كمال الدين، مشترك است وايشان نيز قضيه را از بشر بن سليمان نقل مى كند.

در اين كتاب، متن روايت، عينا همان مطلب موجود در كتاب كمال الدين است، منتها سند، در اين جا، مرسل آمده است.

۵- مرحوم ابن شهر آشوب در كتاب (مناقب آل ابى طالب) اين قضيه را از بشربن سليمان به صورت مختصر بيان مى كند.

۶- اين روايت در كتاب (منتخب الانوار المضيئه) اثر (عبدالكريم نيلى) (متوفاى قرن نهم ه. ق) از كتاب كمال الدين نقل شده است.

۷- از متاخرين هم در كتاب (اثبات الهداة فى النصوص والمعجزات) ج ۳، ص ۳۶۳ و۴۰۸ و۴۰۹ و۴۹۵ اين قضيه نقل شده است وسند آن يا به (الغيبة) شيخ يا به (كمال الدين) صدوق بر مى گردد.

۸- يكى ديگر از كتبى كه اين روايت در آن وجود دارد، (حلية الابرار) ج ۵، ص ۱۴۱ سيد هاشم بحرانى است. ايشان، اين قضيه را در يك جا، ولى با دو سند ذكر كرده اند. هم از (مسند فاطمه) اثر محمد بن جرير طبرى وهم از كتاب (كمال الدين) اين قضيه را نقل كرده اند.

۹- علامه مجلسى در (بحار الانوار) قضيه را، يك جا از طريق (الغيبة) شيخ رحمه الله نقل مى كند ودر جاى ديگرى، از كتاب (كمال الدين).

مطلب دوم - بررسى سند اين روايت

در بررسى سند روايت، به بررسى احوال دو تن از افرادى كه در سند اين روايت، از آنان نام برده شده ونقش اصلى را ايفا مى كنند، مى پردازيم واز ذكر وبررسى ساير افراد موجود در سند، پرهيز مى كنيم؛ زيرا، چندان مناقشه اى در خصوص ايشان مطرح نيست وعمده اشكالات، متوجه همين دو نفر است.

الف) بشربن سليمان النخاس

نظر مرحوم آية الله خويى رحمه الله

ايشان، در (معجم الرجال) وقتى به جناب (بشر) مى رسند، ابتدا، كلام مرحوم صدوق قدس سره را نقل مى كنند كه (بشر بن سليمان، از فرزندان ابو ايوب انصارى است) وقضيه را به صورت مختصر مى آورند ونيز به اين جمله حضرت (انتم ثقاتنا اهل البيت وانى مزكيك ومشرفك بفضيلة تسبق بها الشيعة فى الموالاة بها.)، اشاره كرده اند.

مرحوم خويى رحمه الله در ادامه مى فرمايند: (لكن فى سند الرواية عدة مجاهيل)؛ يعنى، فرضا اگر مشكل با محمد بن بحر وبشربن سليمان حل شود، در طريق شيخ طوسى رحمه الله افرادى وجود دارد كه مجهول اند.

سپس ايشان براى رد صلاحيت راوى، به مبنايى در رجال اشاره مى كنند كه خيلى ها به آن ملتزم هستند. اين مبنا، عبارت است از اين كه نمى توان وثاقت فردى را از طريق خودش ثابت كرد.

حضرت امام خمينى رحمه الله يك مبناى سخت ترى دارند ومى گويند، نقل وثاقت از سوى خود راوى، سبب سوء ظن به او مى شود.

عين عبارت ايشان به نقل از استاد جعفر سبحانى چنين است: (اذا كان ناقل الوثاقة هو نفس الراوى فان ذالك يثير سوء الظن حيث قام بنقل مدائحه وفضائله فى الملا الاسلامى)؛ يعنى، اگر در روايتى كه نقل مى كند، مدح از خودش موجود باشد، همين امر سبب زير سؤال رفتن خود ناقل مى شود.

بنابراين، مرحوم خويى قدس سره دو اشكال را به سند وارد كرده اند: نخست آن كه در سند شيخ طوسى رحمه الله چند نفر مجهول الحال وجود دارد. وديگر اين كه وثاقت (بشر) محرز نيست؛ زيرا، خود ايشان، ناقل وثاقت خويش است واين، مستلزم دور است.

نظر مرحوم تسترى

ايشان، در (قاموس الرجال) ابتدا سخن مرحوم وحيد بهبهانى قدس سره را نقل مى كنند كه ايشان، (بشر) را از اولاد ابو ايوب انصارى مى دانند كه از دوستداران امام دهم وامام يازدهم عليهم السلام بودند وامام دهم عليه السلام ايشان را به خريدن مادر حضرت قائم عليه السلام امر فرمودند وحضرت خطاب به وى فرمودند: (انتم ثقاتنا اهل البيت). بعد از نقل اين مطلب، جناب تسترى مى گويد، اصل اين سخن مرحوم وحيد، از كتاب (كمال الدين) است وآنگاه مى افزايند: (الا ان صحته غير معلومة... حيث ان فى اخبار اخر ان امه كانت وليدة بيت حكيمه بنت الجواد عليه السلام)؛ يعنى، صحت اين روايت، در نظر بنده، معلوم نيست؛ زيرا، در روايت ديگرى آمده كه مادر ايشان، در خانه حكيمه خاتون متولد شده است.

در اين جا، جا دارد از مرحوم تسترى سؤال شود كه (شما كه اين روايت را نمى پذيريد، آيا به دليل اين است كه روايت معارض ديگرى با آن وجود دارد وشما روايت دوم را ترجيح مى دهيد؟ آيا سند روايت دوم را كه معارض است، بررسى كرده ايد؟ آيا اين روايت، قدرت دارد كه روايت مد نظر ما را كنار بگذارد؟).

روايتى كه ايشان به عنوان معارض با اين روايت، مورد نظر دارند، در بحارالانوار به نقل از كتاب كمال الدين آمده است. مرحوم مجلسى قدس سره، روايت را از فردى به نام مطهرى نقل مى كند كه در آن آمده است: (كانت لى جارية يقال لها نرجس) وحضرت حكيمه فرموده است: (از من بود، ودر خانه من بود ومن، به برادر زاده ام دادم).

حال، اين روايت از كيست؟ برخى گفته اند، از زهرى است وبرخى گفته اند، از محمدبن عبدالله طهوى است وبرخى ديگر گفته اند، از محمد بن عبدالله ظهرى است وبالاخره برخى هم گويند، از مطهرى است.

نام ايشان هر چه باشد، ما، شخصى با اين نام ها، از اصحاب امام هادى عليه السلام نداريم كه از حضرت حكيمه سؤال كند وايشان اين مطالب را به وى بگويند.

البته، شخصى به اين نام، از اصحاب امام رضا عليه السلام ذكر شده است، ولى از اصحاب امام هادى عليه السلام نيست. پس اين اشكال به مرحوم تسترى وارد است كه روايتى را كه شما به عنوان معارض با روايت مورد بحث ترجيح مى دهيد، از نظر سند، مخدوش است.

مرحوم تسترى در كتاب قاموس الرجال، در قضيه حضرت حكيمه، نقل مى كند كه: (اختلف الخبر فى ام الحجة)؛ وآن گاه، خود، اين قول را تاييد مى كند كه مادر حضرت حجت عليه السلام، كنيز حضرت حكيمه بوده است ودليل مى آورند به اين كه آن چه از (اثبات الوصية) اثر مسعودى فهميده مى شود، اين است كه اين قول، اضبط است.

بعد از اين، مرحوم تسترى، مى گويند، مرحوم صدوق، نظر دوم را ترجيح داده؛ چون، مرحوم صدوق، وقتى مى خواهند روايت دوم را نقل كنند، مى فرمايند: (روى). وباب را با اين عنوان ذكر مى كنند، واز اين عنوان بندى، فهميده مى شود كه نظر دوم را ترجيح مى دهد.

نظر مرحوم نمازى

ايشان، در (مستدركات) خود از بشر بن سليمان تعريف مى كند وتعليقه اى نمى زند. از اين معلوم مى شود كه روايت بشر را قبول دارد.

نظر مرحوم حائرى

ايشان در (منتهى المقال) سخن مرحوم وحيد بهبهانى را نقل مى كند وتعليقه اى ندارد. شايد ايشان هم، اين را پذيرفته اند.

نظر مرحوم مامقانى

ايشان، در تنقيح المقال، بعد از نقل بيان مرحوم وحيد بهبهانى مى فرمايد: (فالرجل من الثقات والعجب من اهمال الجماعة ذكره مع ما عليه من الرتبه)؛ يعنى، بنده، ايشان را از ثقات مى دانم وتعجب مى كنم با چنين رتبه اى كه براى وى ثابت است، چرا از ذكر نام ايشان اهمال شده است.

ب) محمدبن بحر الشيبانى

ايشان، همان فردى است كه قضيه را از بشر بن سليمان شنيده اند ونقل مى كنند. به ايشان، چند اشكال وارد شده است. مهم ترين اشكالى كه متوجه او است، اين است كه وى، از (غلات) است. متاخرين، اين معنا را قبول ندارند وجلالت شان ايشان را اثبات مى كنند.

البته، در اين جا بايد راجع به غلو بحث شود كه (به چه معنايى از غالى، ايشان را غلو كننده ناميده اند؟). در گذشته، التزام به برخى از عقايد، غلو محسوب مى شده، در حالى كه اكنون از مسلمات اصول عقايد ما محسوب مى شود. در اين جا، تعدادى از اقوال را در مورد ايشان ذكر مى كنيم:

نظر مرحوم نمازى

ايشان، وقتى به محمد بن بحر مى رسند، از اين جا شروع مى كنند كه از متكلمان وعالم به اخبار وفقيه بود ونزديك به پانصد كتاب از ايشان نقل شده است، لكن متهم به غلو است.

سپس مرحوم نمازى مى گويند: چون به غلو متهم است، پس (رمى بالضعف) ودر آخر مى فرمايند: بعضى گفته اند كه ايشان، از علماى عامه است، ولى اين حرف، كاملا اشتباه است.

نظر مرحوم مامقانى

ايشان، مى فرمايد، شيخ طوسى رحمه الله در رجال فرموده: (يرمى بالتفويض)؛ يعنى، متهم شده به اين كه از مفوضه است.

باز از شيخ طوسى رحمه الله مطلبى مى آورند كه در كتاب (فهرست) خود فرموده اند كه از اهل سجستان بوده است واز متكلمان وعالم به اخبار واز فقهاء محسوب مى شود، لكن متهم به غلو است، بيش تر كتاب هاى محمد بن بحر، در بلاد خراسان موجود است.

مرحوم مامقانى، از قول نجاشى چنين نقل مى كند: (قال بعض اصحابنا انه كان فى مذهبه ارتفاع وحديثه قريب من السلامة ولا ادرى من اين قيل).؛ يعنى: برخى از اصحاب ما، او را غالى مى دانند واما وقتى در كتاب هايش دقت مى كنيم، مشكلى را مشاهده نمى كنيم. ما نمى دانيم چه كسى اين نسبت را به محمد بن بحر داده است.

مرحوم مامقانى، آن گاه اين سخن جناب كشى را نقل مى كند كه ايشان، از غلات حنفى است.

سپس ادامه مى دهد كه مرحوم علامه هم در قسم دوم خلاصة الاقوال، محمد بن بحر را مى آورد ومى گويد، به نظر بنده، در حديث ايشان بايد توقف كرد.

مرحوم علامه، راويان ضعيف را در قسمت دوم خلاصة الاقوال مى آورند.

مرحوم مامقانى، سپس به سراغ نظر ابن داود مى رود ومى گويد، ايشان هم محمد بن بحر را در قسمت دوم كتاب خود آورده است.

البته مبناى ايشان با علامه، تفاوت دارد وتنها ضعفاء را در قسمت دوم نمى آورند، بلكه هر كه را كم ترين مذمت شده باشد، هر چند از موثق ترين افراد باشد، در بخش دوم مى آورد. ابن داود درباره ايشان سكوت كرده است.

بعضى از علماى عامه مانند بخارى، سكوت را به معناى تضعيف مى دانند؛ يعنى، سكوت علامت تضعيف است، لكن از ضعيف ترين تضعيفات.

مرحوم مامقانى گويد: در (وجيزه) هم تضعيف شده ودر (الحاوى) هم در قسم ضعفاء شمرده شده است.

مرحوم مامقانى آن گاه مى فرمايد: در اين كه ايشان، امامى است، شكى نيست واين كه بعضى از فضلا گفته اند: (از اعاظم علماى عامه است)، كاملا اشتباه است. چطور مى شود شخصى، عامه باشد ودر عين حال غالى هم باشد؟ شايد اين كه بعضى پنداشته اند ايشان سنى است، به خاطر كلام (كشى) باشد كه گفته، محمد بن بحر، از غلات حنفى است وخيال كرده اند كه منظور از حنفى، يعنى كسى كه به مذهب ابوحنيفه منتسب باشد، در حالى كه اين طور نيست، بلكه ايشان، منسوب است به حنيفه اثال بن لجيم بن سعد كه از قوم مسيلمه كذاب اند.

سپس مرحوم مامقانى مى افزايد: مرحوم شيخ طوسى، صراحت دارند بر اين كه غلو وتفويض در مورد ايشان، ثابت نيست، بلكه تهمتى بيش نيست وظاهر امر، اين است كه منشا تهمت، ابن الغضائرى است. آن گاه ادامه مى دهد كه ما، بارها بيان كرده ايم كه به سخنان او، نمى توان اعتماد كرد، مخصوصا وقتى كه كسى را با غلو تضعيف كرده باشد. مضاف بر اين كه نجاشى اين اتهام را رد مى كند ومى گويد، حديثه قريب من السلامة. پس با همه اين بيانات، نتيجه مى گيريم كه محمد بن بحر، جزء ثقات است ومشكلى ندارد.

پس از آن، مرحوم مامقانى، نظر مرحوم حائرى را نقل مى كنند كه فرموده است: وقتى شخصى، متكلم وعالم به اخبار وفقيه است واحاديثش به صحت نزديك ونيز كتاب هايش خوب ومفيد است، پس ديگر معناى غلو چيست كه ايشان را به آن متهم مى كنند؟

مرحوم حائرى مى افزايد: من از مثل ابن الغضائرى وكشى، انتظار ندارم - زيرا، بسيارى از علماء در نزد ايشان، در زمره غلات اند. - اما تعجبم از آن اشخاصى است كه دنبال اين دو رفته اند وايشان را به غلو متهم كرده اند. اين كه در الوجيزه آمده كه ايشان، ضعيف است، كلام ضعيفى است.

رتبه رتبه:
  ۰ / ۰.۰
نظرات
بدون نظرات

نام: *
كشور:
ايميل:
متن: *
بررسی کاربر: *
إعادة التحميل
 
شبكة المحسن عليه السلام لخدمات التصميم