علت غيبت

بارى سخن درباره علت غيبت امام دوازدهم بود، وديديم که در آن توقيع از اين سوال نهى شده. اينک گوييم که اين پاسخ هر چند بطور کلى صحيح وسنجيده است، وظاهرا برابر درک پرسنده گفته شده، اما در اخبار ديگرى که از ائمه رسيده سببى چند براى غيبت آمده که مهمترين آنها خوف از قتل است به دست ظالمان، واين واقعيتى است که تاريخ تشيع - از سرگذشت نخستين امام تا يازدهمين آنها - گواه آن است. در اين باب احاديث متعددى نقل شده که نمونه اى ذکر مى شود: زراره مى گويد از حضرت صادق عليه السلام شنيدم که مى گفت: بى شک براى امام قائم عليه السلام پيش از آن که قيام کند (وانقلاب فراگيرش آشکار گردد) غيبت ونهان زيستى است. پرسيدم به چه علت؟ حضرت پاسخ داد: همانا که اوبيم دارد - وبا دست به شکمش اشاره کرد - يعنى بيم از کشته شدن.(1) در توضيح وتعليل اين گونه روايات گوييم: ستمگرى حاکمان غاصب وستم پذيرى امت موجب شد که ظالمان وطاغوتها قدرت يابند وبراى تحکيم اين قدرت واز دست نرفتن سلطنتشان، به نابودى مصلحان وحق طلبان دست يازند. در طى اجراى اين برنامه ظالمانه طاغوتى بود که يازده امام بر حق که جانشينان واقعى رسول اکرم بودند محبوس ومقتول شدند، وصدها شيعه وپيروودوستدارشان نيز در هر عصر وزمانى به فجيع ترين شکلى از دم تيغ گذشتند، وصفحات سپيد تاريخ تشيع را با خون پاک خود امضا کردند. بنابر اين با اندک تامل در رويدادهاى گذشته در مى يابيم آخرين حجت خدا براى حفظ جانش جز نهان زيستى وغايب شدن از ديدگان راهى نداشت. به بيان ديگر کيفر کردار چنان جامعه اى ونبودن آمادگى عمومى، سبب شد حجت خدا - با همه اندوه وناراحتى که از بى عدالتيها دارد - به امر پروردگار پنهان شود، تا روزى که جوامع بشرى از همه جا وهمه کس وتمام رژيمها وروشهاى حکومتى به ستوه آيند وظلم وجور کاملا جهان را فراگيرد، وزمينه مساعد اجتماعى فراهم آيد، آن گاه ظهور کند، وبه اصلاحات انقلابى واساسى در سطح جهان دست زند، وآنچه آرزوى همه عدالت خواهان بود تحقق بخشد. فقيه بزرگوار شيخ طوسى نيز علت غيبت را همين بيم از قتل مى داند ومى گويد: که اگر جز اين باشد پنهان شدنش روا نيست. اما مشقات واذيتهايى که در راه خدا از مردم خواهد ديد آنها را تحمل مى کند، زيرا موجب ترفيع درجات ائمه وپيمبران مى شود. سپس به پاسخ اشکالى مقدر مى پردازد که خلاصه اش اين است: اگر گفته شود: چرا خدا مانع از قتل امام نمى شود؟ گوييم: منعى که منافى با تکليف واختيار آدمى نباشد، همان نهى از مخالفت با امام وامر به پيروى ويارى اوست، که کار خداست وانجام گرفته. اما مانع شدن وبازداشتن قهرى بين امام وکسانى که قصد کشتن اورا دارند، با اختيار وتکليف انسان منافات دارد، ونقض غرض است. زيرا مقصود از تکليف وواداشتن به کارى اختيارى، شايستگى يافتن براى پاداش وثواب است، والبته منع اجبارى با اين منافى است، وگاه چنان جلوگيرى ومنع جبرى، موجب فساد مى شود، بنابر اين از خداى سبحان روا نيست(2) همچنين بعد از بحثهايى چند در اين زمينه مى گويد: علت غيبت امام همان خوف از قتل است، اما اخبارى که دلالت بر مشقات شيعه در عصر غيبت وامتحان آنها دارد، بيان اوضاعى است که پيش خواهد آمد وواقعياتى که قهرا رخ مى دهد، وشيعه با صبر واستقامت وانجام دادن وظايف شرعى اش به کمالات روحى وثواب اخروى نايل خواهد شد، نه اينکه سبب اصلى غايب شدن امام ابتلاى شيعه باشد.(3) يعنى امتحان وابتلاى شيعه پيامد ونتيجه قهرى غيبت امام است نه علت اصلى آن.

مقصود از غيبت امام

لازم به توضيح است که مراد از غيبت امام زمان عليه السلام آن نيست که حضرتش از جامعه انسانى بيرون رفته ودر عالمى جدا زندگى مى کند که هيچ کس اورا نمى بيند،(4) بلکه مقصود آن است که ديده مى شود ولى به شخص وعنوانش اورا نمى شناسند،(5) چنان که در خبر است که يرونه ولا يعرفونه(6) مردم اورا مى بينند ولى نمى شناسندش يا فيرى الناس ويعرفهم ويرونه ولا يعرفونه(7) امام مردم را مى بيند ومى شناسد ولى آنها اورا مى بينند اما نمى شناسند. ولذا در بعضى روايات آمده که چون امام آشکار شود مردم گويند ما اورا پيش از اين ديده بوديم. آرى مهدى منتظر غايب وناشناخته است ولى در ميان اجتماعات مسلمين رفت وآمد دارد، وبه يارى وکار گشايى شيعيانش مى پردازد ودرماندگان را کمک وهدايت مى فرمايد وبخصوص در اماکن متبرکه ومراسم حج حاضر مى شود ولى شناخته نمى شود،(8) اودر اين ويژگى همانند حضرت يوسف عليه السلام است که به صريح قرآن برادرانش وى را نشناختند.

پيشگويى راجع به دو غيبت

محمد بن ابراهيم نعمانى صاحب کتاب الغيبه - از علماى سده چهارم - پس از آن که از حضرت صادق عليه السلام اخبارى در باب غيبت حضرت قائم (عليه السلام) واينکه دوغيبت دارد نقل مى کند، سپس استدلالى قريب به اين مضمون دارد: اين احاديث که دوغيبت براى امام قائم (عليه السلام) ذکر مى کند حديثهايى است که نزد ما صحيح است وسالها قبل از مهدى موعود (عليه السلام) گفته شده، وخداوند برهان صدق گفتار ائمه را در آن روايات ظاهر گردانده زيرا پيشگويى آنها به وقوع پيوسته وامام دوازدهم دو غيبت داشته: غيبت اول آنست که سفيرانى بين امام ومردم منصوب شده وآشکارا بين مردم بودند وبه وسيله آنها مشکلات علمى حل وپرسشهايشان پاسخ گفته مى شد واين غيبت کوتاه بود که مدتش بر آمد. وغيبت دوم آنست که سفيران ووسائط برداشته شدند وزمان امتحان وغربال شدن وتصفيه کسانى که ادعاى تشيع مى کنند فرا رسيد...(9)

جواب مسائل اعتقادى

توقيعاتى که از ناحيه مقدس امام غايب (عليه السلام) صادر شده، شمارى از آنها در پاسخ پرسشهايى است که راجع به مسائل عقيدتى وايمانى است. اين سوالات غالبا در موضوع امامت وغيبت امام مى باشد که در آن زمان مساله روز ومايه اختلاف فرقه هاى مسلمين بوده است. وبرخى تا امروز هم مورد بحث وگفتگوست، اينک ترجمه چند توقيع نقل مى شود: 1 - شيخ الطائفه محمد بن حسن طوسى از ابو جعفر محمد بن على بن بابويه نقل مى کند که گفت: گروهى از شيعه در اين موضوع اختلاف کردند که خداى - عز وجل - آفريدن وروزى دادن را به ائمه - صلوات الله عليهم - تفويض کرده. عده اى گفتند: اين محال است وچنين نسبتى به خداى تعالى جايز نيست، زيرا جز خدا بر خلق اجسام قادر نيست. دسته اى ديگر گفتند: (چنين نيست) بلکه خداى تعالى ائمه را بر اين کار توانا کرده است، و(آفرينش ر) به آنان واگذار کرده، از اين رومى آفرينند وروزى مى دهند. در اين مساله بشدت با يک ديگر نزاع مى کردند. يکى از آنان گفت: شما را چه شده؟ چرا به ابو جعفر محمد بن عثمان عمرى مراجعه نمى کنيد که از اوبپرسيد، تا در اين باب حق را برايتان روشن کند، که راستى (اکنون) اوراه به سوى صاحب الامر - عجل الله فرجه - است. آن گروه به (حل مساله توسط) ابو جعفر راضى شدند، وبه پيشنهادش جواب قبول دادند، پس مساله را نوشتند وبه سويش فرستادند. از طرف حضرت برايشان توقيعى آمد که رونوشت آن اين است: بدرستى خداى تعالى است که اجسام را آفريد وروزيها را تقسيم کرد، که اوجسم نيست ودر جسم هم حلول نکرده ليس کمثله شىء وهوالسميع العليم هيچ چيز مانند اونيست واوست شنوا ودانا. اما ائمه - عليهم السلام - از خداى تعالى سوال مى کنند، پس اومى آفريند ومى خواهند پس اوروزى مى دهد، براى اجابت کردن در خواستشان وبزرگداشت حقشان. (10)چنان که ملاحظه مى شود پاسخ امام به نزاع کنندگان بسيار سنجيده وعميق است، زيرا در حالى که تضادى با اصل توحيد اسلامى ندارد، وشريکى براى آفريدگار پيش نمى آورد، مقام رفيع وحق والاى ائمه را در بارگاه الهى واستجابت دعايشان را مى رساند. 2- شيخ طوسى مى نويسد: گروهى به من خبر دادند از ابومحمد تلعکبرى به استادش از شيخ موثقى در مدينه السلام (بغداد) که گفت:

ابن ابى غانم قزوينى با جماعتى از شيعيان درباره جانشين امام حسن عسکرى عليه السلام مشاجره کرد. ابن ابى غانم مى گفت حضرت عسکرى (عليه السلام) درگذشت وجانشينى ندارد. شيعيان در اين باب نامه اى نوشتند وبه ناحيه (= سوى صاحب الزمان) فرستادند وحضرت را از موضوع مشاجره با خبر کردند. جواب نوشته شان به خط آن حضرت - که بر اووپدرانش سلام باد - رسيد:(11) بسم الله الرحمن الرحيم. خدا ما وشما را از گمراهى وفتنه ها بر کنار دارد، وبه ما وشما روح يقين ببخشد، وما وشما را از بدى وعذاب قيامت پناه دهد. همانا از ترديد گروهى از شما در دين با خبر شدم، واز شک وسرگردانى که در واليان امورشان دارند به من پيغام رسيد. اين اطلاع ما را - به خاطر دلسوزى نسبت به آنان نه خودمان - غمناک واندوهگين کرد، زيرا که خدا با ماست وما هيچ نياز به غير اونداريم، وحق با ماست پس کسى که از ما کناره گيرى کند هيچ ما را به وحشت نمى افکند. ما پرورش يافته پروردگارمان هستيم وخلق پرورده هدايت مايند. اى شمايان! شما را چه شده که در (بيابان) ترديد رفت وآمد مى کنيد ودر حال سرگردانى واژگونه مى رويد. آيا نشنيديد که خداى عز وجل مى گويد: اى کسانى که ايمان آورده ايد خدا را اطاعت کنيد، وهم رسول واولوا الامر را فرمانبردارى نماييد.(12) آيا آنچه در آثار راجع به ائمه گذشته وموجود آنان آمده نمى دانيد، که از آنچه هست وآنچه حادث مى شود خبر داده. آيا نديديد خداوند چگونه براى شما پناهگاههايى قرار داد که به آنها پناه ببريد (واز خطرات مصون مانيد)، ونشانيهايى که به وسيله آنها راه راست را بيابيد. از زمان حضرت آدم تا وقتى که امام در گذشته - حسن عسکرى عليه السلام - ظاهر شد، هر گاه پرچمى غايب مى شد پرچمى ديگر ظاهر مى گشت (امامى ديگر مى آمد)، وچون ستاره اى افول مى کرد ستاره اى ديگر طلوع مى کرد. چون خدا او(حضرت عسکرى عليه السلام) را به سوى خود برد، پنداشتيد که خدا ديگر دينش را باطل کرد، وسببى که ميان اووخلقش هست کسست. نه! چنين نبوده ونمى باشد تا قيامت بر پا شود، وامر خداى سبحان ظاهر گردد، در حالى که آنان کراهت دارند. همانا امام گذشته - حضرت حسن عسکرى (عليه السلام) - کاملا مطابق روش پدرانش - عليهم السلام - زيست وسعادتمندانه درگذشت، ووصيتش درباره ماست وعلم اونزد ماست، وماييم که فرزند وجانشين وى مى باشيم. (در ادعاى) مقام اوجز ستمگر گناهکار کسى با ما نزاع نمى کند، وغير ما هر کس ادعاى آن را کند منکر کافرى است. واگر نبود اين که امر خداى تعالى مغلوب (خواست کسى) نشود، وسرش ظاهر وعلنى نگردد، حق ما برايتان چنان آشکار مى شد که خردهايتان از آن روشن شود وشکهايتان نابود گردد، ولى هر آنچه خدا خواسته مى شود، وبراى مدت هر چيز نوشته ووقت خاصى است. پس از خدا بترسيد وتسليم ما شويد، وامر را به ما برگردانيد...(13)

اين توقيع - بخصوص که به خط حضرت تحرير شده - از چند جهت قابل توجه وتامل است زيرا: در عين اين که نشان لطف ومحبت خاص امام را نسبت به پيروانش بيان مى کند، استغناى حجت خدا را از همه کائنات وتوجه صرفش را به آفريدگار آشکارا مى رساند. پس از استشهاد به آيه قرآن مجيد که اطاعت اولوا الامر را در رديف اطاعت رسول قرار داده، سنت جارى الهى را درباره وجود پيشواى عالم معصوم در هر زمان ذکر مى فرمايد. وهمچنين کسانى را که بودروغ ادعاى مقام معنوى امامت وحجت خدا بودن را مى نمايند ظالم وکافر مى شمارد، که واقعا بزرگترين ظلم وحقيقت پوشى ادعاى مقامى است که گوينده شايستگى آن را نداشته باشد ومايه گمراه کردن مردم شود.

توقيعات درباره اموال رسيده به امام

شمارى از توقيعات راجع به اموالى است که شيعيان به عنوان خمس وديگر وجوه شرعى توسط وکلا يا نايبان خاص به حضور امام خود مى فرستادند که نمونه هايى چند نقل مى شود:

1 - صدوق از پدرش نقل مى کند که سعد بن عبد الله گفت، اسحاق بن يعقوب گفت از شيخ عمرى شنيدم مى گفت: با مردى اهل سواد(14) هم صحبت شدم که مالى از حضرت با وى بود وآن را براى امام غايب فرستاده بود، ولى مال بازگشت داده شده به وى گفته شده بود: حق عموزاده ات را که چهارصد درهم است از آن بيرون کن. آن مرد از شنيدن جواب حيران وبهت زده ودر شگفت شد وبه حساب اموالش رسيدگى کرد. مزرعه اى از پسر عمويش در دست اوبود که مقدارى از در آمد آن را پرداخت کرده وبعضى را نپرداخته بود. (چون حسابرسى کرد) معلوم شد چهارصد درهم از حق اورا - چنان که حضرت گفته اند - نداده است. پس آن مقدار را از مالش بيرون کرد وبقيه را فرستاد، که مورد قبول واقع شد.(15)

2 - محمد بن شاذان نيشابورى گويد: نزد من پانصد درهم که - بيست درهم کسر داشت - جمع شده بود، ومن دوست نداشتم (پولى که مى فرستم) اين مقدارش کم باشد. بدين جهت از مال خودم بيست درهم وزن کرده بدان افزودم وبه اسدى (وکيل امام) دادم، اما از اينکه کمبودى داشته ومن آن را کامل کرده ام چيزى ننوشتم. جواب نامه رسيد: پانصد درهم که بيست درهم از توبود واصل شد...(16)

3 - همين خبر را صدوق نيز نقل مى کند وبعد از آن مى افزايد: محمد بن شاذان گفت: بعد از اين مالى به حضور امام فرستادم اما روشن نکردم که از کيست. اما جواب رسيد که: آن مال رسيد، قدرى از آن مال فلانى است وقدرى از فلانى،(17) يعنى حضرت دانستند صاحبان اصلى مال کيست وبه اطلاع اورساندند.4 - کلينى از حسن بن عيسى عريضى نقل مى کند که گفت: چون ابومحمد - امام حسن عسکرى (عليه السلام) - درگذشت مردى اهل مصر با مالى که براى امام آورده بود به مکه وارد شد. ديد درباره جانشين آن امام اختلاف است. بعضى مردم مى گفتند: امام حسن (عليه السلام) بدون فرزند درگذشت، وجانشين اوجعفر(18) است. بعضى مى گفتند: امام عسکرى درگذشت ولى فرزند بر جا گذاشته. اومردى را که کنيه اش ابوطالب بود با نامه اى به عسکر (سامرا) فرستاد. وى به سوى جعفر رفت، واز اوبرهان (امامتش ر) خواست. جعفر گفت: اکنون آمادگى (براى جواب) ندارد! سپس به در منزل امام روى آورد ونوشته اش را به اصحاب داد. پاسخ برايش آمد: خدا ترا در (مرگ) دوستت اجرا دهد. همانا اومرد ومالى که با اوبود به شخص موثقى وصيت کرد، تا در آن باب بدانچه لازم است عمل کند. وجواب نامه اش داده شد.(19) (ابوطالب چون به مکه برگشت صدق گفتار حضرت برايش روشن شد).

تکذيب مدعيان

جاه طلبى ورياست جويى از آفات بزرگ اخلاقى است، که اتفاقا در بين دانشمندانى که به تزکيه وتهذيب نفس نپرداخته اند بيشتر از سايرين ديده مى شود. از اين گونه علماى سوء - که دين را وسيله دنيا طلبى قرار مى دهند - طبعا در عصر امام زمان (عليه السلام) نيز وجود داشتند، وپنهان زيستى حضرت هم بهانه ووسيله اى فريبنده براى اين مدعيان کذاب بود، که عقايد دينى ناآگاهان را وسيله سودجويى ورياست خود قرار دهند. در چنين موقعيتى براى اينکه حقيقت پوشيده نماند واز مردم رفع اشتباه شود، از سوى حجت خدا (عليه السلام) توسط سفيران چهارگانه - بخصوص نوبختى - توقيعاتى در مذمت وتکذيب ولعن آن دروغگويان صادر شده، که به نقل نمونه اى چند مى پردازيم:

1 - شيخ طوسى در معرفى کسانى که از سوى حضرت حجت عليه السلام مذمت شده اند مى نويسد: کسانى که ادعاى با بيت (واسطه بين امام ومردم بودن) کرده اند نخستين آنها شريعى است. اواز مصاحبان امام هادى وحضرت عسکرى عليهما السلام بود، اما بر خدا وحجتهاى الهى دروغ بست ونسبتهايى به آنان داد که از آن بيزار بودند. شيعيان اورا لعنت کردند واز وى دورى جستند، وتوقيع امام در لعن ودورى کردن از وى نيز صادر شد. سپس قول به کفر والحاد نيز از اوآشکار گشت.(20)

2- محمد بن نصير نميرى از اصحاب حسن بن على عسکرى عليه السلام بود. پس از فوت حضرت مقام سفارت ابو جعفر محمد بن عثمان را ادعا کرده گفت نايب امام زمان مى باشد. اما خداوند بواسطه کفر وجهالتى که از اوظاهر شد وى را رسوا کرد، ومحمد بن عثمان نيز اورا لعن نمود واز وى تبرى جست وخود را از وى پوشيده مى داشت وبا اوتماس برقرار نمى کرد.(21)

3- ديگر از مذمت شدگان ومدعيان دروغين احمد بن هلال الکرخى است که از اصحاب امام يازدهم بود. اما پس از وفات حضرت نص ايشان را بر وکالت وسفارت ابو جعفر محمد بن عثمان - که شيعه متفق بر آن بودند - قبول نکرد وگفت من آن را نشنيده ام! پس توقيع در لعن ودورى از وى از سوى امام زمان (عليه السلام) بر دست ابو القاسم حسين بن روح نوبختى به شيعيان رسيد.(22)

4- ديگر از کسانى که توقيع در لعنش صادر شده محمد بن على شلمغانى معروف به ابن ابى العزاقر مى باشد که مرتد شد ونسبتهاى ناروا به نوبختى - سومين سفير امام - داد. در چند خبر که در کتاب الغيبه آمده از اومذمت شده وتوقيع صاحب الزمان عليه السلام در لعن وبراءت از اووکسانى که پيرواوهستند صادر گشته است. بنابر خبرى ديگر توقيع در سال 312 توسط نوبختى به شيعيان رسيده است.(23) کسانى ديگر چون ابوطاهر محمد بن على بن بلال وحسين بن منصور حلاج وابودلف کاتب نيز سخنان کفر آدميز وادعاهاى دروغين داشته اند که از سوى نايبان امام رسوا شده اند، وشيعيان نيز به سبب کفريات وگزافه گوييها وغلوى که داشته اند از آنان دورى جسته اند. 5- بنابر خبرى که شيخ طوسى نقل مى کند پس از انحراف شلمغانى مردم به شک افتادند، واز امام راجع به نامه هايى که از اوصادر مى شود وادعاهايى که مى کند سوال کردند. از جمله آنها پرسشى است، که اهل قم کردند، وجواب آمد که: برنامه شما ومضمونش واقف شديم. پاسخ مسائل شما هم از ماست ومرد مخذول گمراه گمراه کننده معروف به عزاقرى - که خدا لعنتش کند - در حرفى از آن هم دخالتى ندارد.(24)

3- بنابر روايتى ديگر: بعضى از علما نيز چنين سوالى را درباره کسانى که خدا بر آنان غضب کرده (يعنى مرتد شدگان) از حضرت نمودند. پاسخ چنين رسيد که: علم واقعى نزد ماست از کفر کسى که کافر شده بر شما حرجى نيست. پس آنچه به نظر شما صحيح است - از اخبارى که ثقات نه خودش روايت کرده اند - واز دست وى خارج شده (وبه شما مى رسد) بپذيريد وخداى را شکر کنيد، وآنچه در آن شک کرديد، يا فقط از طريق اوبه شما رسيده، آن را به ما برگردانيد تا صحيح کنيم يا باطل گردانيم، وخدا - تقدست اسماوه وجل ثناوه - توفيق دهنده به شماست واودر همه کار ما را بسنده است ونيکووکيلى است.(25) آنچه در اين توقيع تازگى دارد عنايت وتوجه خاص امام غايب است به راهنمايى حق طلبان ودستگيرى شيعيان ورفع شبهه از آنان، وبراى حصول اين منظور است که مى فرمايند: در صورت ترديد مکتوب را (به وسيله سفيران يا وکلايشان) نزد ما بفرستيد، تا صدق وکذب را براى شما روشن کنيم وشما را از شک بدر آوريم.

7 - از توقيعات معتبر ديگر که در کتب ماخذ ما نقل شده توقيع زيرين است: محمد بن يعقوب کلينى از اسحاق بن يعقوب نقل مى کند که گفت: از محمد بن عثمان عمرى درخواست کردم مکتوبى که در آن از مسائل مشکل خود سوال کرده ام به حضور امام بفرستد. درخواست من اجابت شد وتوقيع به خط مولاى ما صاحب الزمان عليه السلام رسيد: اما آنچه پرسيدى - که خدايت راهنمايى کند وثابت قدم دارد - از کار افرادى از اهل بيت وعموزادگانم که مرا منکرند، پس بدان که راستى بين خداى عز وجل واحدى خويشاوندى نيست. هر کس مرا (که حجت خدايم) انکار کند از من نيست وراه اومانند پسر نوح است (که گمراه بود وهلاک شد). اما راه وروش عمويم جعفر وفرزندش مانند برادران حضرت يوسف است (که بر اوحسد بردند وقصد کشتن اورا کردند). اما فقاع آشاميدن آن حرام است ولى خوردن شلماب (نوعى آشاميدنى است) عيب ندارد. اما اموال شما (که براى ما مى فرستيد) آن را جز براى تطهير شما (از حب مال) نمى پذيريم پس هر که مى خواهد بفرستد وهر که مى خواهد نفرستند، که آنچه خدا به ما داده بهتر است از آنچه به شما داده. اما ظهور فرج (وگشايش امر من) به تحقيق با خداى - که نامش بلند باد - است، وکسانى که وقت آن را تعيين مى کنند دروغ مى گويند. اما گفتار کسى که گمان کرد امام حسين عليه السلام کشته نشده همانا کفر ونسبت دروغ دادن وگمراهى است. اما رويدادهايى که (در غيبت من) پيش مى آيد (براى تعيين تکليف خود) به راويان حديث ما (که تفقه وقدرت استنباط دارند) رجوع کنيد که آنان حجت من بر شمايند ومن حجت خدا بر آنان مى باشم. اما محمد بن عثمان عمرى - که خدا از اووپدرش از پيش خشنود باد - همانا مورد اطمينان من است ونوشته ونامه اش نوشته من است. اما محمد بن على بن مهزيار اهوازى خدا به زودى دلش را اصلاح مى کند وشکش را برطرف مى نمايد. اما آنچه براى ما مى فرستى نزد ما پذيرفته نمى شود مگر آنچه پاک وحلال است، وبهاى کنيز آواز خوان حرام است. اما محمد بن شاذان بن نعيم اومردى از شيعيان ما خاندان است. اما ابوالخطاب محمد بن ابى زينب اجدع اوخود ملعون واصحابش نيز ملعونند، با همفکران وعقيده مندان به اوهمنشينى مکن، که من وپدرانم - عليهم السلام - از ايشان بيزاريم...(26)

8 - ديگر از توقيعات حضرت حجت (عليه السلام)، توقيعى است مفصل ودر پاسخ نامه احمد بن اسحاق بن سعدالاشعرى صادر شده است، که نامه جعفر - برادر امام حسن عسکرى عليه السلام - را به حضورشان فرستاده، وادعاى امامت اورا بازگوکرده است. جواب حضرت مستدل ومستند به آياتى از قرآن وشرح مفاسد اخلاقى وجهل جعفر کذاب است که به رعايت اختصار از نقل آن صرف نظر مى کنيم، فقط ياد آور مى شويم که در اواخر اين توقيع حضرت توصيه مى فرمايند که: از اين ستمگر دليل بخواه وامتحانش کن، که آيه اى از قرآن را تفسير کند، يا حدود نماز واجب را بيان نمايد تا عيب ونقصانش بر توآشکار شود، وخدا به حسابش مى رسد... خداى عز وجل نخواسته که بعد از حسن وحسين - عليهما السلام - امامت در دوبرادر باشد (پس جعفر امام نمى تواند باشد). هنگامى که خدا به ما اجازه گفتار (آشکار) بدهد حق ظاهر مى شود وباطل نابود مى گردد...(27)

اهميت رهبرى ومرجعيت در شيعه

آنچه در اين بخش ذکر شد حاکى از اهميت مساله رهبرى شيعه وعنايت خاصى است که ولى خدا به آن دارد، هم در جهت معرفى رهبران ومراجع دينى شايسته وامام گونه، هم در لعن وطرد وافشاگرى نسبت به ادعاهاى دروغين مدعيان جاه طلب، که دين الهى را سرمايه رياست ودنيادارى خود مى نمايند. از آنجا که مهمترين وظيفه امام - همچون پيامبر - هدايت ورهنمونى است، وهيچ اقدام اجتماعى در هدايت مردم از گزينش ونصب رهبر صالح وپيشواى مصلح مهمتر نيست، بدين جهت امام غايب به اين امر مهم توجهى مخصوص مى فرموده که نشانيهاى آن را در متن توقيعات - از شدت وحدت لحن کلام وتاکيد وتشديد بر صحت يا خيانت آنان - مى بينيم. اما مطلب قابل ذکر اين است که بنابر مسووليت هدايتى امام که همچنان ادامه دارد، عنايت وتوجه خاص حضرتش در غيبت کبرى وزمان ما نيز بايد به رهبرى شيعه دوام داشته باشد، وپرچم زعامت وقيادت امت را به علماى عامل وفقهاى عادل عطا کند. مرورى اجمالى به تاريخ رهبرى در شيعه وبزرگانى که در هر عصر مسووليت اين کار مهم دينى - اجتماعى را بر عهده داشته اند دليل قاطع است که در طول بيش از هزار سال غيبت کبرى، دستى غيبى کسانى را پرورش داده وتاييد کرده ودر مواقع حساس وسرنوشت ساز به زعامت ومرجعيت رسانده، تا رعيت بى شبان وشيعه بى نگهبان نماند، همچنان که در عصر ما به عنايات خاص حضرتش، ايمان راسخ وشجاعت کم نظير ورهبرى قاطع امام خمينى - که تبعيت وهمراهى انبوه مردم را همراه داشت - انقلاب اسلامى ايران را به پيروزى رساند، ودر پهنه جهان آثار سياسى ودينى وفرهنگى شگرفى بر جا گذاشت، وزمينه شناخت تشيع علوى را که همان اسلام ناب محمدى (صلى الله عليه وآله وسلم) است - در همه ابعاد آن - فراهم کرد، والحمد لله ولى النعم.

نظرى کلى به توقيعات ونتيجه گيرى

نگاهى گذرا به مجموع توقيعاتى که از طرف امام زمان عليه السلام براى شيعيان آمده، مى رساند که امام غايب چون پيشواى حاضر کمال مراقبت ودلسوزى را نسبت به دوستان وپيروان خود دارد، وبه هدايت راه جويان وتربيت نفوس ومعرفى نواب اربعه وافشاگرى مدعيان کاذب نيابت علما وعملا قيام مى فرمايد، بطورى که درماندگان وگرفتارانى که صميمانه از اويارى طلبيده اند گشايش کار وحل مشکل خود را ديده اند ودانش طلبانى که در معضلات علمى ودينى درمانده اند از اشراقات والهامات حضرتش روشن وهدايت شده اند. همه اين فيوضات را به صورت پاسخ پرسشها در توقيعات صادره از ناحيه مقدسه مى بينيم. علاوه بر اينها نهان بينى ورازگويى واخبار از غيب در بسيارى از توقيعات وجود دارد، که نه تنها موجب اطمينان خاطر بيشتر براى مردم آن زمان بلکه براى خواننده امروز هم مى شود، ومى فهمد که چگونه امام با دانشى که از گنجينه علم الهى بارور شده است، بر ضماير اشراف دارد وقصد ونيت اشخاص را مى داند، واز پسر يا دختر بودن مولود وروز مرگ افراد با خبر است وپيشاپيش آن را اعلام مى فرمايد، واز حلال يا حرام بودن مالى که به حضورش تقديم شده خبر مى دهد وحرام آن را رد مى کند، واگر تقديم کننده نام خود را بر خلاف بنويسد از دانش امام پنهان نمى ماند وحقيقت به اويادآورى مى شود. اينها همه اندکى از تجليات مقام ولايت است که از آينه توقيعات نمايان شده است. اگر شخص دير باورى با وجود اين نشانه هاى صدق وصحت توقيعات، از در انکار در آيد، پاسخش اين است که راه اثبات رويدادهاى تاريخى وآثار بازمانده از قديم - چه در امور دينى وچه در حوادث تاريخى - مگر جز دقت در درستى اسناد وراست گويى ناقلان مى باشد؟ اگر بيش از هشتاد توقيع رسيده از امام زمان را در کتابهاى معتبر از راويان مختلف در مدت 69 سال نپذيريم، پس چه موضوع دينى يا واقعه تاريخى قابل پذيرش خواهد بود؟ مگر مثلا وجود پادشاهى به نام انوشروان يا بخشنده اى به نام حاتم طايى يا خونريزى چون امير تيمور جز با چند مدرک اصيل کهن ثابت مى شود؟ آيا صحت انتساب ديوانهاى شعرا وکتابهاى دانشمندان هشتصد نهصد سال قبل به آنها، مگر جز به وسيله دوسه يا حد اکثر هفت هشت نسخه ودستنويس بازمانده از زمانهاى نزديک به عصر آنهاست؟ اگر راه مناقشه در مدارک تا اين حد باز شود هيچ رويداد تاريخى واثر ادبى وعلمى را نمى توان تلقى به قبول کرد واز نويسنده آن دانست.

بدون شک ادله درستى واصالت بيشتر توقيعات - اگر نگوييم همه آنها - محکم تر از دليلهايى است که براى موارد مشابه آنها از امور تاريخى وادبى نقل شده است، وهر عقل سليم وفرد منصفى گواهى به صحت واصالت آنها مى دهد. اما منکران ومعاندان، در حقايق آشکارتر چون آفريدگار جهان نيز شک وترديد روا مى دارند، وغرضشان اشکال تراشى است نه درک حقايق وقول خدا راست است که گفته: ان يتبعون الا الظن وان هم الا يخرصون(28) اينان جز از پى گمان نمى روند وجز آن که دروغى ببافند کارى ندارند.

آثار روانى ورفتارى عقيده به مصلح موعود

با تامل در اصول اعتقادى اسلام وضروريات دينى، مى يابيم هيچ اصل عقيدتى نيست مگر اين که در رفتار ما اثر مى گذارد، وفرد عقيده مند را وادار به خير رسانى وفعاليتهاى اصلاحى مى کند، واز فساد وستمگرى باز مى دارد. علاوه بر ايمان به خدا وروز جزا ورسالت انبيا، که چنان آثار عملى دارد ودر رفتار مؤمنان راستين ديده مى شود، اعتقاد به مهدى موعود (عليه السلام) - که تکميل وتتميم همان عقايد اسلامى است - نيز در رشد وتعالى روانى واصلاح رفتار ما بسيار موثر است. اعتقاد به مصلح موعود - آن طور که در روايات ما آمده - انتظار نجات دهنده اى که در آينده نامعلوم خواهد آمد نيست، بلکه ايمان به مصلحى الهى است که مشخص ومعين واز دودمان پاک پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله وسلم) است. بنابر اخبار فراوان - که نمونه هايى از آن نقل شد - اوبر همين کره خاکى زندگى مى کند، ودر فضاى دردها ورنجهاى ما تنفس مى کند واز گرفتاريهاى ما غمناک است، وبه انتظار زمانى است که شرايط ظهورش فرا رسد، ودست ياريش را به سوى رنج کشيدگان ومحرومان دراز کند وبساط قدرت وشوکت ستمگران را از صحنه زمين برچيند. باورداشت چنين مصلح دادگستر توانايى، بى شک ما را بيدار دل ومتوجه به آن حجت حق مى گرداند، وکردار وگفتارمان را همسووهماهنگ با اهداف اصلاحى اومى نمايد، بويژه که موظفيم براى تعجيل فرج اودعا کنيم، وخود نيز شايستگى لازم براى پيوستن به خيل يارانش را پيدا نماييم. در حال انتظار چنان پيشواى حاضر ناظرى، احساس نزديکى بيشتر بين خود واومى نماييم، اوکه مظهر لطف ورحمت الهى وواسطه فيض است يعنى همه رحمت ونعمت وهدايت مبدا فياض با وساطت آن ولى کامل وواسطه قابل دريافت مى شود وبه آفريدگان مى رسد.(29) چنين احساسى هم سرمايه نشاط روحى وسلوک روحانى ماست وهم مايه تسلى وآرامش ما در مصائب وگرفتاريها. ايمان به امام زنده قائم منتقم، هميشه چراغ اميد را در دل ما روشن نگاه مى دارد، واز فرورفتن در ظلمت ياس وبدبينى وتاريک ديدن افق حيات ممانعت مى کند، وپيروزى حق را بر باطل وعدل را بر ظلم در آينده جهان نويد مى دهد، چنانکه وعده الهى در قرآن مجيد است: (وعد الله الذين آمنوا منکم وعملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض کما استخلف الذين من قبلهم، وليمکنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم، وليبدلنهم من بعد خوفهم امنا، يعبدوننى لا يشرکون بى شيئا، ومن کفر بعد ذلک فاولئک هم الفاسقون)(30) وخدا به کسانى از شما که ايمان آوردند وکارهاى شايسته کردند وعده داد که حتما آنان را (هنگام ظهور مهدى موعود) در زمين خلافت دهد (وبجاى امتهاى گذشته حکومت بخشد)، چنان که کسانى را (از امتهاى صالح) که قبل از ايشان بودند (نيز) جانشين پيشينيان خود کرد. و(بعلاوه) دينشان را - همان دينى که براى آنان بپسنديد - بر اديان ديگر تسلط دهد وثبات بخشد. وبه همه مؤمنان - پس از بيم از دشمنان - ايمنى کامل دهد، که مرا بپرستند وهيچ چيز را شريک من نگردانند. وبعد از اين (امنيت وغلبه دين حق) هر کس کافر شود (حقيقت را بپوشاند يا ناسپاسى کند) همانا از دين بيرون رفته است. بنا به روايات متعدد که از ائمه معصومين - عليهم السلام - رسيده تحقق مضمون آيه ووعده الهى در زمان قائم آل محمد (عليه السلام) است، وچنان که تاريخ نشان مى دهد اين وعده در عصر رسول اکرم (صلى الله عليه وآله وسلم) وخلفا نيز وقوع نيافت،(31) وچون وعده خدا خلاف نمى شود، پس وقوع آن - چنان که احاديث گوياست - در آينده وزمان مهدى موعود (عليه السلام) خواهد بود.


 

 

 

پاورقی:


(1) کتاب الغيبه (نعمانى)، حديث 21، نعمانى به اين مضمون پنج حديث نقل کرده است. در کمال الدين (ص 481) چهار حديث به همين مفاد ذکر شده نيز چند خبر در کتاب الغيبه (طوسى)، 201 آمده است.

(2) کتاب الغيبه، 199 - 200.

(3) ماخذ پيشين، 203.

(4) صدوق نام نايب اول ودوم حضرت وتعدادى از وکلاى آنها را که در بغداد، کوفه، اهواز، قم، همدان، رى، آذربايجان ونيشابور بوده اند ذکر مى کند که امام زمان (عليه السلام) را ديده اند. رک: کمال الدين، 442، حديث 16.

(5) المهدى، 177.

(6) منتخب الاثر، 301، در اين خبر که ابوبصير از حضرت صادق (عليه السلام) نقل مى کند ويژگى امام غايب همانند حادثه حضرت يوسف (عليه السلام) است که برادرانش اورا ديدند ولى نشناختند. اين خبر با اضافاتى در کتاب الغيبه نعمانى (ص 163، حديث 4) نيز نقل شده.

(7) کمال الدين، 440، حديث 8.

(8) همان ماخذ، وهمان حديث، نيز المهدى، 177 - 178.

(9) کتاب الغيبه، 173 - 174.

(10) کتاب الغيبه، 178.

(11) فورد جواب کتابهم بخطه عليه وعلى آبائه السلام.

(12) سوره نساء، قسمتى از آيه 59.

(13) کتاب الغيبه، 172 - 173.

(14) سواد: بخش واقع ميان دجله وفرات را در زمان خلفاى عباسى سواد مى گفتند (فرهنگ فارسى).

(15) کمال الدين، باب ذکر التوقيعات، ص 486، حديث 6، الاصول من الکافى، 519:1، حديث 8، با اندک تفاوت واز راوييى ديگر.

(16) کتاب الغيبه، 258، الاصول من الکافى، 1: 523 - 524.

(17) کمال الدين، ص 509، شماره 38.

(18) معروف به جعفر کذاب، که ادعاى جانشينى امام يازدهم را مى کرد.

(19) الاصول من الکافى، 523:1، حديث 19.

(20) کتاب الغيبه، 244 (به تلخيص). توضيح اينکه توقيع ظاهرا از سوى امام عسکرى (عليه السلام) در لعن اوصادر شده.

(21) همان ماخذ، 244، احتجاج،474:2.

(22) کتاب الغيبه، 245.

(23) همان کتاب، 248 - 253.

(24) همان کتاب، 228.

(25) همان، 228 - 229.

(26) کتاب الغيبه، 176 - 177، کمال الدين، 483 - 484، الاحتجاج، 469 - 470.

(27) کتاب الغيبه، 174 - 176.

(28) سوره انعام، آيه 116.

(29) در اين باب رک: خورشيد مغرب، 221 - 229.

(30) سوره نور، آيه 55.

(31) رک: الميزان، ج 15: 159 و156 و155.