شفاى بيمار سرطانى در شب پانزدهم شعبان

حافظ اين حالِ عجب با كه توان گفت كه ما

 

بلبلانيم كه در موسم گل خاموشيم

در نيمه دوم سال 1376 خانمى 52 ساله به علّت ابتلا به دردهاى شديد استخوان واحساس توده اى در ناحيه سينه به پزشك مراجعه مى كند. بيمار، متأهل ومبتلا به بيمارى قند وابسته به انسولين بود كه با توجه به نوع عارضه ونتايج حاصل از معاينات به عمل آمده، تحت اقدامات تشخيص پزشكى قرار مى گيرد.

در قدم اوّل، پزشك معالج در عكس راديولوژى تنه، متوجه وجود توده هايى بر روى دنده ها وستون فقرات كمرى مى شود. بيمار به علّت شدّت دردهاى استخوانى قادر به راه رفتن نبود وجهت تسكين درد از مرفين استفاده مى كرد.

پس از آن به سبب وجود توده اى در ناحيه سينه تحت آزمايش نمونه بردارى (بيوپسى) از توده فوق قرار مى گيرد. آقاى دكتر پرويز دبيرى كه از اساتيد مجرّب پاتولوژى كشور به شمار مى رود، نتيجه بررسى هاى خود را اين چنين گزارش مى دهد:

نمونه ارسالى متعلّق به توده اى از نوع بدخيم واز گروه سرطان (كارسينوم ارتشاحى) مى باشد.

بعدها با انجام سى .تى .اسكن متوجّه مهاجرت سلول هاى سرطانى از منشأ سينه به ديگر قسمت هاى بدن، از جمله ستون فقرات، دنده ها، لگن، استخوان ترقوه وحتّى استخوان جمجمه مى شوند.

اكنون سرطان، بسيارى از قسمت هاى بدن را در سياهى خود فرو برده است. استخوان هاى جمجمه نيز از اين سياهى در امان نمانده اند. ديگر اميد بسيار اندكى براى نجات بيمار وجود دارد. اوّلين گام درمان، بريدن سينه (ماستكتونى) است. در اين جا شدّت انتشار سلول هاى سرطانى به حدّى است كه پزشكان معالج ضرورتى به انجام آن نمى بينند وقربانى در آخرين نفس ها تحت شيمى درمانى وپرتو درمانى قرار مى گيرد. كورسويى از اميد در دل ها روشن مى شود. آيا اين هر دو مى توانند گرمى حيات را به جسم نيمه جان يك مادر باز گردانند؟

عِلم پاسخ مى دهد كه باتوجّه به شدّت آلوده شدن بدن به سلول هاى سرطانى، پاسخ منفى است; حتّى در صورتى كه بيمار با دور بالاى داروهاى شيمى درمانى تحت معالجه قرار گيرد. در اين ميان عارضه اصلى شيمى درمانى، يعنى از بين رفتن سلول هاى مغز قرمز استخوان، به وسيله مغز استخوان مرتفع مى گردد.

پاسخ به درمان معمولا بيش از شش ماه طول نمى كشد وپس از اين مدّت مجدداً سرطان عود مى كند. در اين جا از شيمى درمانى وراديوتراپى تنها براى به تعويق انداختن زمان مرگ استفاده شده است. چرا كه اكنون سلول هاى سرطانى با ورود به خون ومجارى لنفاوى همه بدن را زير سيطره خود در آورده اند ودر هر صورت مرگ به سراغ بيمار خواهد آمد وبهبودى چيزى در حدّ غير ممكن مى باشد.

امّا... اكنون بعد از گذشت دو سال، او زنده است وبا بدنى سالم ودور از چنگال هاى سرطان در بين ما وشايد بهتر از ما بر روى اين كره خاكى زندگى مى كند.

در بررسى هايى كه مورخ 17/9/78 از او به عمل مى آيد، هيچ گونه علائم وشواهدى دال بر وجود سلول هاى سرطانى مشاهده نمى گردد. چه بسا انسان هايى كه با دنيايى از غم واندوه انتظار مرگ او را مى كشيدند، امّا خود، اكنون در زير خاك آرميده اند. حضور جسمانى او روى زمين همه آنهايى را كه حيات را در فيزيولژى سلولى مى جويند به سخره مى گيرد وچراغى است براى همه آنهايى كه در جستجوى خاموشى اند!

دكتر حسين عزيزى

مسئول فنى درمانگاه مسجد مقدس جمكران

پزشك قانونى مركز پزشكى قانونى استان قم

همسر فرد شفا يافته مختصرى از چگونگى وقوع معجزه را چنين نقل مى كند:

بعد از اين كه همسرم را در بيمارستان سيّد الشهداى اصفهان تحت معالجات شيمى درمانى وپرتو درمانى قرار دادند براى عمل به تهران نزد دكتر عبّاسيون ودكتر امير جمشيدى رفتيم. سپس به اصفهان برگشتيم واو را در خانه بسترى كرديم. هيچ نتيجه اى نگرفتيم حتّى همسرم قادر نبود كوچك ترين حركتى بكند.

آن روزها مصادف با ايّام نيمه شعبان، شب تولّد آقا امام زمان (عليه السلام) بود كه به حضرت متوسّل شديم وطلب شفا كرديم.

آن شب، چند شاخه گل به خانه بردم وبالاى سر همسرم گذاشتم. همان شب بعد از اين كه همسرم به حجة بن الحسن (عليه السلام) متوسّل مى شود، به خواب مى رود. وقتى از خواب بيدار مى شود، مى فهمد كه كسى دستش را به روبان سفيد شاخه گل بسته است; آقا امام زمان (عليه السلام) او را شفا داده بود.

من هم بعد از توسّل به آقا، آن حضرت را در خواب ديدم كه به من فرمود:

(عيال خود را به خانه من بياور!)

يك هفته بعد باز هم حضرت را در عالم رؤيا زيارت نمودم وعرض كردم كه عيالم هنوز بيمار است. حضرت فرمود:

(هر چيزى كه براى خوردن به او مى دهيد، با نام من باشد)

به حمد للّه با شفاعت منجى عالم بشريّت، همسرم مصرف همه داروها را قطع كرد; كسى كه حتّى نمى توانست راه برود وهمه دكترها از درمان او قطع اميد كرده بودند، شفاى كامل پيدا كرد. او در حال حاضر كارهاى روزمره خود را انجام مى دهد.

دكتر توانانيا درباره شفاى خانم م . پ در فرم اظهار نظر پزشكى نوشته اند:

(. . . با توجّه به همه شواهد وگزارش آزمايشگاه پاتولوژى وهمچنين گزارش سى .تى .اسكن وشواهد ديگر، بيمار، به سرطان بدخيم مبتلا بوده است. لذا از نظر طبّى اگر ايشان تا اين تاريخ (17/10/78) زنده باشد، هيچ توجيهى نمى تواند داشته باشد جز يك معجزه كامل.

توجّه امام زمان (عليه السلام) به زائران امام رضا (عليه السلام)

افسوس كه عمرى پى اغيار دويديم

سرمايه زكف رفت وتجارت ننموديم

شاها ز فقيران درت روى مگردان!

 

از يار بمانديم وبه مقصد نرسيديم

جز حسرت واندوه متاعى نخريديم

بر درگهت افتاده به صد گونه اميديم

حجة الاسلام والمسلمين شيخ مهدى حائرى تهرانى در مصاحبه اى با واحد ارشاد وامور فرهنگى مسجد مقدس جمكران عنايتى كه از امام زمان (عليه السلام) در سفر مشهد مقدس به ايشان وهمراهانشان شده است را چنين نقل مى كند:

28 اسفندماه 1375 همراه بعضى از دوستان اهل علم ومدّاح تهرانى وعدّه اى از مسؤولين كشور با هواپيما عازم مشهد مقدّس بوديم.

وقتى هواپيما به فرودگاه مشهد رسيد، داشتيم براى پياده شدن آماده مى شديم كه گفتند هواپيما دچار نقص فنى شده ونمى تواند در باند فرودگاه بنشيند. حدود يك ساعت هواپيما در آسمان مشهد سرگردان بود كه در نهايت مجبور شديم به تهران برگرديم. همه سرنشينان نگران بودند. خلبان وخدمه هواپيما علت را نمى گفتند، ولى وقتى يكى از مسؤولين به طور خصوصى از خلبان پرسيد، گفت كه هنگام فرود، چرخ هاى هواپيما باز نشد وهرچه سعى كردند، نتيجه اى نداد. همچنين گفت كه دستور داده اند تا آتش نشانى آماده باشد. چون احتمال سقوط وآتش گرفتن هواپيما مى رود.

همين كه به نزديكى هاى فرودگاه تهران رسيديم، اعلام كردند: ما به هيچ وجه نتوانستيم چرخ هاى هواپيما را باز كنيم وامكان نشستن به صورت عادى وجود ندارد وبايد آماده سقوط باشيم. اگر كسى دندان مصنوعى دارد، بيرون بياورد; همه كفش هايشان را درآورند وهركس عينك دارد، بردارد.

معلوم است كه انسان در چنين موقعيتى چه حالى پيدا مى كند. من هم مثل بقيّه منقلب شده بودم ودر آخرين لحظات، عمّامه ام را برداشتم وگفتم: آقايان اگر آخرين لحظه زندگيمان است، بهتر است به امام زمان حجة بن الحسن (عليه السلام) متوسّل شويم!

همه منقلب بوديم. دستم را روى سرم گذاشتم وگفتم: همه بگوييد:

(يا أبا صالح المهدى ادركنى، يا أبا صالح المهدى أدركنى...)

همه با حال توسلى كه داشتند با صداى بلند مى گفتند:

(يا أبا صالح المهدى أدركنى.)

مشغول ذكر ودر حال توسّل بوديم كه ناگهان خلبان داد زد: مژده، مژده! امام زمان (عليه السلام) عنايت فرمود وچرخ ها باز شد!

يك صدا صلوات فرستاديم. هواپيما به سلامت روى زمين نشست. مطمئن بوديم تنها معجزه امام زمان (عليه السلام) بود كه ما را در آن لحظات آخر نجات داد وبه زائرين جدّش امام رضا (عليه السلام) توجّه فرمود.

حجة الاسلام والمسلمين سيّد محمّد باقر گلپايگانى، دو خاطره از زبان پدر بزرگوارشان، حضرت آية اللّه العظمى آقا سيّد محمّد رضا گلپايگانى (رحمه الله) در رابطه با توجّه نمودن حضرت صاحب الزمان (عليه السلام) به آية اللّه العظمى حاج شيخ عبد الكريم حائرى، مؤسّس حوزه علميّه قم نقل كرده اند، كه در كرامت 9 و10 به صورت مشروح تقديم خوانندگان خواهد شد:

گريه هاى امام زمان (عليه السلام)

خوش آن روزى كه صوت دلربايت

ز هر سو ياورانت با دل شاد

 

به گوش جان رسد هر دم صدايت

بيايند ونمايند جان فدايت

در زمان حاج شيخ عبد الكريم حائرى (رحمه الله) وقتى شهريه طلاّب نرسيده بود، آنهايى كه از نظر معيشتى وضعيت خوبى نداشتند، كم كم از حوزه متفرّق مى شدند. اين مسأله باعث ناراحتى ونگرانى همه شده بود.

لذا به حضرت حجّت (ارواحنا فداه) متوسّل شدم واز آن حضرت براى رفع اين مشكل استمداد نمودم. در مدرسه فيضيه خوابيده بودم كه در عالم رؤيا شخصى به من گفت: (قرار است شما در منزل فلان آقا، خدمت حضرت صاحب الزمان (عليه السلام) مشرّف شويد).

بعد، خبر آوردند كه تشريف فرمايى حضرت به منزل آن فرد به تأخير افتاده است، ولى صدايى را شنيدم كه فرمود: (سيد محمد رضا! به حاج ميرزا مهدى بگو كه به آقا شيخ عبد الكريم بگويد از گريه هاى امام زمان (عليه السلام)، وجوهات متوجّه قم شد).

وقتى از خواب بيدار شدم، پيش حاج ميرزا مهدى رفتم وخوابم را براى ايشان تعريف كردم. نكته اى در اين خواب برايم سؤال برانگيز بود كه چرا به حاج شيخ عبد الكريم تعبير به (آقا شيخ عبد الكريم) كرده بودند; با اينكه ايشان به مكّه مشرف شده بودند، ولى (حاج ميرزا مهدى) را حاجى ناميدند؟!

وقتى خدمت حاج شيخ رسيديم، فرمودند: رؤياى شما از رؤياهاى صادقه است. فردى از تجّار مشهد پيدا شده وقرار است هر ماه دو هزار تومان بفرستد، امّا اين كه حضرت به من تعبير (آقا شيخ) كرده اند با اين كه به مكّه مشرّف شده ام، به خاطر اين است كه من حجّى را كه انجام داده ام، نيابتى بوده است.

عليكم بالشّيخ عبد الكريم!

قال الامام المهدى (عليه السلام):

(وَامَّا الحَوادِثُ الْواقِعَةُ فَارْجِعُوا فِيها إلى رُواةِ حَدِيثِنا فَإنَّهُمْ حُجَّتى عَلَيْكُمْ وَأَنَا حُجَّةُ اللّهِ).

(وامّا در رخدادها وپيش آمدهايى كه در آينده روى خواهد داد، درباره آنها به راويان احاديث ما رجوع كنيد. زيرا آنان حجّت من بر شمايند ومن حجّت خدا هستم).

از ابتدا ارادت خاصّى به ائمه اطهار (عليهم السلام) مخصوصاً صاحب الزمان (عليه السلام) داشتم ودر مشكلات وگرفتارى ها به آن حضرت متوسّل مى شدم. حضرت هم عنايت مى نمودند ومشكلاتم برطرف مى شد.

در همان اوايل طلبگى كه در دوره رضاشاه بود، مرحوم آقا روح اللّه اصفهانى (رحمه الله) به قم آمده بود وعدّه اى از علما وبزرگان ايران را بسيج كرده بود تا بر عليه رضا شاه قيام كنند، ولى مرحوم آية الله العظمى حائرى (رحمه الله) اين كار را به صلاح حوزه نمى دانست وبا آن موافق نبود. عدّه اى مى گفتند: بايد به دنبال آقا روح اللّه رفت! عده اى هم مى گفتند: بايد ديد نظر حاج شيخ چيست؟ بايد از ايشان تبعيّت كرد!

اين مسأله باعث شده بود كه امر بر من مشتبه شود. پس به حضرت حجّت (عليه السلام) متوسّل شدم كه در اين اوضاع وظيفه من چيست؟ آيا از شيخ تبعيّت كنم يا دنبال آقا روح اللّه اصفهانى بروم؟ رضايت شما در كدام است؟

ماه مبارك رمضان بود. هنگام ظهر در مدرسه فيضيه خوابيده بودم كه در عالم خواب ديدم كه در آسمان تابلو سبز رنگى، شبيه نئون، روشن است وبا خط سبز بر آن نوشته شده بود:

(وَاِذا ظَهَرَتْ عَلَيْكُمْ الْبِدَعِ فَعَلَيْكُمْ بِالشَّيخ عَبْدُ الْكَريم; هنگامى كه براى شما مسأله تازه وجديدى اتّفاق افتاد، بر شما باد كه به حاج شيخ عبد الكريم رجوع كنيد!).

وقتى از خواب بيدار شدم، فهميدم كه بايد دنبال حاج شيخ عبد الكريم بروم. اتّفاقاً حاج آقا روح اللّه اصفهانى هم كارى از پيش نبرد وسياست حاج شيخ در آن مقطع زمانى باعث حفظ حوزه علميّه از شرّ رضا خان شد; والاّ رضا خان قصد از بين بردن حوزه را داشت.

توسّل در مسجد مقدّس جمكران

خاطره اى كه جناب حجة الاسلام والمسلمين سيّد على اكبر ابو ترابى از جدّ مادرى شان مرحوم حاج سيّد محمّد باقر علوى قزوينى در رابطه با عنايت آقا امام زمان (عليه السلام) در مسجد مقدّس جمكران بيان نموده بودند كه در زمان مرحوم آية اللّه العظمى حاج شيخ عبد الكريم حائرى يزدى (رحمه الله) اتفاق افتاده بود به شرح زير مى باشد:

بعد از تشريف فرمايى مرحوم آية اللّه حائرى (رضوان اللّه تعالى عليه) به قم، جدّ مادرى ما، آقاى حاج سيد محمد باقر علوى قزوينى (رحمه الله) از طرف ايشان به قم دعوت شدند تا هم درس وبحثى داشته باشند وهم اين كه در مسجد عشقعلى ومسجد بالاسرِ حضرت فاطمه معصومه (عليها السلام) اقامه نماز كنند. ايشان هم طبق دعوت به قم آمدند.

مرحوم آية اللّه حائرى (رحمه الله) مؤسّس حوزه علميّه قم در آن زمان بابت مُهر نانى كه به طلاّب محترم داده بودند، به چندين نانوايى بدهكار مى شوند كه چند ماهى نمى توانند پول نانواها را بپردازند. مرحوم شيخ به سه نفر از علماى قم، از جمله مرحوم جدّ ما فرمودند:

به جمكران مشرّف شده وبه وجود مقدّس آقا امام زمان (عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف) متوسّل شويد تا به هر حال اين مشكل رفع شود وما بتوانيم حد اقل، مهر نان طلاّب را فراهم كنيم!

مرحوم جدّ ما نقل كردند كه ما به مسجد مشرّف شديم وچند شبى در آن جا مانديم. شب سوم يا چهارم بود كه به وجود نازنين آقا امام زمان (عليه السلام) متوسّل شده بوديم كه حضرت را در خواب زيارت كردم كه فرمودند:

(به آقا شيخ بفرماييد به درس وبحثتان ادامه بدهيد! نگران مشكل مالى نباشيد، مرتفع مى شود!)

خوشحال به محضر مرحوم شيخ رسيديم. چند روزى طول نكشيد كه حاج شيخ، تمام بدهى خود را به نانواها پرداختند واز آن به بعد اين مشكل مالى به تدريج مرتفع شد وآية الله حائرى (رحمه الله) هم تا آخر عمرشان با مشكل شهريه طلاب مواجه نشدند.

يك معجزه در عالم پزشكى

دست وپاى برادر زاده ام فلج بود. كمى پول تهيّه كرديم واو را از نجف آباد به اصفهان برديم واز سرش عكس گرفتيم. عكس را در نجف آباد به دكتر زمانى نشان داديم. وقتى دكتر عكس را ديد، گفت: اين بچه غده سرطانى دارد وبايد هرچه زودتر بسترى شود.

عكس را به دكتر ديگرى نشان داديم او هم گفت: هرچه زودتر بايد بيمار را بسترى كنيد. بيمارى خطرناكى است واحتياج به عمل دارد.

گفتيم: ما مى خواهيم براى عمل استخاره كنيم.

گفت: وقتى مى خواهيد نماز بخوانيد استخاره مى كنيد؟! اگر مى خواهيد مريض شما سالم شود، بايد به خدا وامام زمان (عليه السلام) متوسل شويد تا بلكه فرزندتان را به شما برگردانند.

دكتر نوريان گفت: مريض شما دو ماه بيش تر زنده نمى مانَد واگر قصد عمل او را داريد بايد هر چه زودتر تصميم بگيريد.

گفتيم: فكرهايمان را كرده ايم.

گفت: برويد ودرست وحسابى فكرهاى تان را بكنيد. هزينه اين عمل خيلى زياد است.

بچه را در اصفهان پيش دكتر معين هم برديم، او نيز همان حرف را به ما زد وگفت: غدّه، سرطانى است وهر دكترى هم نمى تواند او را عمل كند. چون غده اش سمّى است. هرچه زودتر بايد بسترى شود.

برادر زاده ام را بسترى كرديم وسه روز در بيمارستان الزهراى اصفهان بوديم. با اين كه قرار بود روز چهارم عمل شود، ولى او را مرخص كردند وگفتند كه چهارشنبه ديگر بياييد!

او را از بيمارستان مرخص كرديم. نذر كردم تا هر هفته، روزهاى چهارشنبه او را به جمكران بياورم. براى اوّلين بار كه به مسجد مشرّف شديم، بعد از خواندن نماز امام زمان (عليه السلام) كنار چاه عريضه رفتم. بچه را هم در بغلم گرفته بودم وبا دلى شكسته گريه مى كردم.

اشك هايم روى صورتش مى چكيد. بيدار شد وگفت: عموجان! فكر كردم دارد باران مى آيد. چرا گريه مى كنى؟

گفتم: هم براى تو وهم براى خودم. شفاى تو را از امام زمان (عليه السلام) مى خواهم.

بعد از آن، هر وقت او را به جمكران مى آورديم، حالش بهتر مى شد; تا اين كه بعد از چهار ماه وقتى از سرش عكس گرفتيم وپيش دكتر برديم، گفت: هيچ اثرى از غدّه سرطانى نيست. اين بچه را خدا وامام زمان (عليه السلام) شفا داده اند.

طبق اظهار نظر هيأت پزشكى، شفاى مذكور يكى از مستندترين نمونه هاى عالم پزشكى است.

در تنگناى اسارت

حجة الاسلام والمسلمين مرحوم ابو ترابى (رحمه الله)، نماينده ولى فقيه در امور آزادگان، خاطره اى از دوران اسارتش نقل مى كند كه حاوى عنايتى از امام زمان (عليه السلام) است:

اواخر سال 1360 در پادگان (العنبر) عراق مشغول خواندن نماز مغرب وعشاء بوديم كه حدود 28 نفر اسير را وارد اردوگاه كردند. معمولا كسانى را كه تازه به اردوگاه مى آوردند، بيش تر مورد ضرب وشتم وشكنجه قرار مى دادند تا به قول خودشان زهر چشم بگيرند.

بعد از نماز به دوستان گفتم: بايد به تازه واردها روحيه بدهيم وبا صداى بلند، سرود (اى ايران اى مرز پر گهر...) را بخوانيم تا فكر نكنند اين جا قتلگاه است ومتوجّه بشوند كه يك عدّه از هموطنانشان مثل آنها اسير هستند. در عين حال، مى دانستيم كه اگر امشب اين سرود را بخوانيم، كتكش را فردا خواهيم خورد. بعد از مشورت با برادران، سرود را دسته جمعى وبا صداى بلند خوانديم.

روز بعد، افسر بعثى كه خيلى آدم پستى بود، آمد وحسابى كتكمان زد. بين اسيرانى كه تازه آورده بودند، جوانى بود به نام على اكبر كه 19 سال داشت و70 تا 80 كيلو وزنش بود; سرحال بود وقوى.

طولى نكشيد كه على اكبر با آن سلامت جسمى اش مريض شد وبعد از يك سال، وزنش به زير 28 كيلو رسيد; خيلى ضعيف ولاغر شده بود. از طرفى دل درد شديدى هم گرفته بود. وقتى دل دردش شروع مى شد، دست وپا مى زد وسرش را به در وديوار مى كوبيد. دست وپايش را مى گرفتيم تا خودش را مجروح نكند.

اربعين امام حسين (عليه السلام)، سال 60 يا 61 بود كه ما در اردوگاه موصل بوديم. پنج روزى به اربعين مانده بود پيشنهاد كرديم كه اگر برادرها تمايل داشته باشند، دهه آخر صفر را كه ايّام مصيبت وپر محنتى براى اهل بيت امام حسين (عليه السلام) است، روزه بگيريم. مشروط بر اين كه آنهايى كه مريضند وروزه برايشان ضرر دارد، روزه نگيرند.

در هر آسايشگاهى با دو نفر صحبت كرديم. بنا شد كه وقتى بچه ها شب به آسايشگاه مى روند، هركدام با عدّه اى از برادران مشورت كنند تا ببينيم دهه آخر صفر را روزه بگيريم يا نه؟

فرداى آن روز فهميدم كه همه بچه ها استقبال كردند وحاضرند تمام ده روز را روزه بگيرند. باز هم تأكيد كردم: آنهايى كه مريض هستند يا چشمشان ضعيف است، اصلاً وابداً روزه نگيرند!

شب اربعين رسيد وهمه برادرها كه جمعاً 1400 نفر مى شدند، بدون سحرى روزه گرفتند. اردوگاه حالت معنوى خاصى گرفته بود; آن هم روز اربعين امام حسين (عليه السلام). حدود ساعت 10 صبح بود كه خبر دادند على اكبر دل درد شديدى گرفته ودارد به خودش مى پيچد. وارد سلولى كه مخصوص بيمارها بود، شدم. على اكبر با آن ضعف جسمانى وصورت رنگ پريده اش به قدرى وضعيتش بد بود كه از درد مى خواست سرش را به در وديوار بكوبد. او را محكم گرفتيم تا آسيبى به خودش نرساند.

آن روز دل درد على اكبر نسبت به روزهاى ديگر بيش تر شده بود; طورى كه مأمورين بعثى وقتى او را به آن حال ديدند، او را به بيمارستان بردند. بيش تر از دو ساعت بود كه فرياد مى زد، از حال مى رفت ودوباره فرياد مى كشيد. همه ما از اين كه بالاخره مأمورين آمدند واو را به بيمارستان بردند، خوشحال شديم.

حدود ساعت چهار بعد از ظهر بود كه درِ اردوگاه را باز كردند وصداى زمين خوردن چيزى همه را متوجه خود كرد. با كمال بى رحمى، پستى ورذالت، جسدى را مثل يك مرده يا چوب خشك روى زمين سيمانى پرت كردند ورفتند; طورى كه اصلاً فكر نمى كرديم على اكبر باشد.

با عجله نزديك در آسايشگاه رفتيم وعلى اكبر را ديديم كه افتاده وتكان نمى خورد. همه دور او جمع شديم وبى اختيار شروع به گريه كرديم. دو نفر على اكبر را برداشتند. يكى سر او را روى شانه اش گذاشت، ديگرى هم پاهايش را توى دست گرفت ومن هم زير كمرش را گرفتم. على اكبر آن قدر ضعيف ونحيف شده بود كه وقتى سر وپاهايش را بر مى داشتند، كمرش خم مى شد. او را از انتهاى اردوگاه وارد سلول كرديم.

ديدن اين صحنه اشك وناله بچه ها را در آورده بود واردوگاه مملوّ از غم واندوه شده بود. على اكبر را توى همان سلولى كه بايد بسترى مى شد، برديم. ساعت نزديك پنج بعد از ظهر بود كه همه بايد داخل سلول هاى شان مى رفتند; آن ساعت، آمار مى گرفتند وهمه بايد داخل سلول مان مى رفتيم ودرِ سلول را قفل مى كرديم.

طبق معمول آمار گرفتند وهمه داخل سلول ها رفتيم، ولى چه رفتنى؟! همه اشك ها جارى بود وهمه با حالت عجيبى كه اردوگاه را فرا گرفته بود براى على اكبر دعا مى كرديم.

داخل آسايشگاه شماره سه بوديم. آسايشگاه ها طرف هاى شرق وغرب اردوگاه بودند وفاصله بين هركدام، صد متر مى شد. داخل آسايشگاه شماره پنج كه دو آسايشگاه بعد از ما بود، قبل از اذان صبح، اتّفاق مهمّى افتاد:

يكى از برادرها به اسم محمّد، قبل از اذان صبح از خواب بيدار مى شود وپيرمرد هم سلولش را بيدار مى كند ومى گويد: آقا امام زمان (عليه السلام) على اكبر را شفا داد!

پيرمرد نگاهى به محمّد مى كند ومى گويد: محمّد! خواب مى بينى؟ تو اين طرف اردوگاهى وعلى اكبر طرف غرب; حتى با چشم هم همديگر را نمى بينيد، چه رسد كه صداى يكديگر را بشنويد! تو از كجا مى گويى كه امام زمان (عليه السلام) على اكبر را شفا داد؟

محمّد مى گويد: خودتان خواهيد ديد.

صبح، درهاى آسايشگاه كه باز مى شد، همه بايد به خط مى نشستند ومأموران بعثى آمار مى گرفتند. آمار كه تمام مى شد، بچه ها متفرق مى شدند. آن روز صبح ديدم به محض اين كه آمار تمام شد، سيل جمعيت به طرف سلول على اكبر هجوم بردند وفرياد زدند:

(آقا امام زمان (عليه السلام) على اكبر را شفا داده است).

ما نيز با شنيدن اين خبر، مثل بقيه، به سمت همان سلول رفتيم.

بله! چهره على اكبر عوض شده بود; زردى صورتش از بين رفته وخيلى شاداب، بشاش وسرحال شده بود وداشت مى خندد. برادرها وقتى وارد سلول مى شدند، در وديوار سلول را مى بوسيدند وهمين كه به على اكبر مى رسيدند سر تا پايش را بوسه مى زدند وبعد خارج مى شدند.

در طول ده سال اسارتمان، مأمورين بعثى اصلاً اجازه تجمع نمى دادند ومى گفتند كه اجتماع بيش از دو نفر ممنوع است، امّا آن روز مأمورين بعثى هم مى آمدند واين صحنه را مى ديدند. آن قدر آن صحنه براى شان جالب بود كه حتّى مانع تجمع بچه ها نمى شدند.

صف طويلى از تعداد حدود 1400 نفر درست شده بود كه مى خواستند على اكبر را زيارت كنند. وقتى رفتم او را زيارت كردم، گفتم: على اكبر! چى شد؟

گفت: ديشب آقا امام زمان (عليه السلام) عنايتى فرمودند ودر عالم خواب شفا گرفتم.

از سلول بيرون آمدم; سراغ محمّد كه خواب ديده بود، رفتم وجريان را از او پرسيدم.

گفت: من از سن 18 ـ 19 سالگى، هر شب، قبل از خواب، دو ركعت نماز امام زمان (عليه السلام) را با صد مرتبه (إيّاك نعبدُ وإيّاكَ نسْتَعين) مى خوانم ومى خوابم. قبلا بعد از تمام شدن نماز، فقط يك دعا مى كردم كه آن هم براى فرج آقا امام زمان (عجل اللّه تعالى فرجه الشريف) بود; فقط همين دعا. چون مى دانم كه با فرج آقا، يقيناً هرچه از خير وخوبى وصلاح وسعادت وعاقبت به خيرى كه براى دنيا وآخرت خودمان مى خواهيم، حاصل مى شود. مقيّد بودم كه بعد از نماز براى هيچ امرى غير از فرج حضرت دعا نكنم; حتّى در زمان اسارت براى پيروزى رزمندگان ونجات از اين وضع هم دعا نكرده ام تا اين كه ديشب، وقتى على اكبر را به آن حال ديدم، بعد از نماز شفاى او را از آقا خواستم. قبل از اذان صبح خواب ديدم كه در فضاى سبز وخرّمى ايستاده ام وبه قلبم الهام شد كه وجود مقدّس آقا امام زمان (عليه السلام) از اين منطقه عبور خواهند نمود. به اين طرف وآن طرف نگاه مى كردم. ماشينى از راه رسيد. جلو رفتم وديدم كه سيّدى داخل ماشين نشسته است. سؤال كردم كه شما از وجود مقدّس آقا خبرى داريد؟ فرمودند: مگر نمى بينى نورى در ميان اردوگاه اسرا ساطع است؟

ديدم كه از سلول على اكبر نورى به صورت يك ستون كه به آسمان پرتو افشانى مى كند، ساطع است وتمام منطقه را روشن كرده است. لذا يقين كردم كه امام زمان (عليه السلام) على اكبر را مورد عنايت ولطف قرار داده وشفايش داده است. وقتى از خواب بيدار شدم، بشارت شفا گرفتن على اكبر را دادم.

برگشتم به سلول على اكبر وجريان را سؤال كردم. گفت: در عالم خواب، حضرت را زيارت كردم وشفاى خود را از ايشان خواستم. حضرت هم فرمودند:

(انشاء اللّه شفا پيدا خواهى كرد!)

بعد از اين اتّفاق همه برادران با همان حالت معنوىِ روزه دار، بى اختيار گريه مى كردند وبه وجود مقدّس آقا امام زمان (عليه السلام) متوسّل شدند. يادم مى آيد كه همان روز گروهى از طرف صليب سرخ وارد اردوگاه شدند.

هر دو ماه يك بار هيأتى از طرف صليب سرخ جهانى به اردوگاه مى آمد ونامه مى آورد ونامه هاى ما را كه براى خانواده هايمان مى نوشتيم، مى برد. تعدادى از دكترهاى صليب سرخ هم آمده بودند واعلام كردند كه آمده ايم تا بيماران صعب العلاج را معاينه كنيم. چون قرار است آنها را با مريض هاى عراقى در ايران معاوضه كنيم.

آن روز صليب سرخ هرچه از بچه ها مى خواست تا آنهايى كه پرونده پزشكى دارند به ايشان مراجعه كنند، هيچ كس اقدام نمى كرد. جوّ معنوى خاصّى بر اردوگاه حاكم بود وهمه با آن حال، متوسل به آقا امام زمان (عليه السلام) بودند; به قدرى حالت معنوى در اردوگاه شدّت پيدا كرده بود كه احساس خطر كردم وبه آنهايى كه مريض بودند، گفتم: بايد بروند!

بچه ها آمدند وگفتند: يكى از عزيزان كه چشم هايش ضعيف بود، هر دو چشمش را از دست داده است. تعجب كردم. وقتى به آن جا رفتم، ديدم كه او را براى معاينه برده اند، ولى چشم هايش را باز نمى كند!

گفتم: چطور شد؟

گفت: چشمانم نمى بيند; وگريه كرد. متوجّه شدم كه مى گويد چشم هايم ضعيف است وتا آقا امام زمان (عليه السلام) مرا شفا ندهند، چشمم را باز نمى كنم!

يك چنين حالتى بر اردوگاه حاكم شده بود. احساس خطر كردم وگفتم: همه بچه ها بايد روزه هايشان را بشكنند!

هرچه گفتند كه الآن نزديك غروب است واجازه بدهيد تا روزه امروز را تمام كنيم، گفتم: شرايط، شرايطى نيست كه ما بخواهيم اين روزه را ادامه بدهيم.

آرى! حالت معنوى بچه ها طورى شده بود كه اگر مى خواستند با آن حالت داخل آسايشگاه باشند، عدّه اى از نظر روحى آسيب مى ديدند.

الحمد للّه على اكبر شفا پيدا كرد. آن جوّ معنوى هم به قدرى شدّت پيدا كرده بود كه تا آخر اسارت جرأت نكرديم بگوييم كه روزه مستحبى بگيرند.

ما گرفتار سر زلف تو هستيم اى دوست

برگرفتيم دل از غير تو جانا! امّا

تا اسير غم جانسوز تو گشتيم همه

جلوه كن جلوه، ايا دلبر يكتا! كه دگر

 

رشته مهر ز اغيار گسستيم اى دوست

دل بر آن عشق گرانبار تو بستيم اى دوست

از غم عالم هستى همه رستيم اى دوست

شيشه صبر وتحمّل بشكستيم اى دوست